تبليغاتX
انگار

انگار

بیار ساقی سرمست جام باده ی عشق ...

۴۵ روز مانده تا ...

دهانم مهر است و دلم ...  ز حد بگذشت مشتاقی

هر شب نماز مکه را گاهی با دلشوره و گاهی با صبوری و بیشتر البته با خجالت تماشا می کنم ...

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم

سهو نماز می‌کنی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 21:56  توسط رضوان   | 

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقیست آواز باد و باران ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 19:7  توسط رضوان   | 

پیشنهاد هایی برای جشنواره ملی جوان ایرانی

 

جوان و میله (بخش ویژه دانشجویان زندانی)

جوان و شیشه (بخش ویژه گلاب به روی مهرداد بذرپاش جوانان معتاد)

جوان و آجر (بخش ویژه جوانان بی مسکن، بی خوابگاه، بی گرمخانه)

جوان و تار عنکبوت (بخش ویژه جوانان، نوجوانان، کودکان، میانسالان و سالخوردگان زیر خط فقر)

 

پ.ن: دوستان اگه بخشی تازه به ذهنشون می رسه دریغ نکنن.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 20:12  توسط رضوان   | 

از طرف سمانه بود)

حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را باور کن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 20:41  توسط رضوان   | 

بوی باران تازه می آید، نکند بوی چشم تر باشد ...

فقط گفتم بهشون : تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 0:0  توسط رضوان   | 

اللّهم انّی لما انزلت الیّ من خیرٍ فقیر

اون روزی که فهمیدم علی رغم اون همه شوق و تلاش و التماس و نذر و نیاز، اسمم توی لیست اعزامی های اردوی جهادی نیست، اصلا به ذهنم نمی رسید که حکمتش این باشه که بهم خبر بدن امام رضا ما رو هم طلبیده. حالا همزمان با حرکت بچه ها به بم، منم عازم مشهدم. اوج هیجان داستان هم اینه که تا دیروز نمی دونستم!

 پ.ن :

۱- مرسی خدا

 ۲- مرسی امام رضا

۳- مرسی سهیلا که پیغاممو رسوندی به امام رضا      

۴- مرسی زینب که اونجا دعام کردی

 ۵- مرسی هانیه که دنبال پا می گشتی و نا امیدانه به من گفتی

۶- مرسی خانم محمدی عزیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 19:1  توسط رضوان   | 

و جهان، برق چشم خداست که از سرمستی عشق های ناب بی ریا هنوز و هر روز درخشیدن می گیرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 23:22  توسط رضوان   | 

امروز کلاس مطالعات مطبوعاتی داریم. شرح درس بدین ترتیب خواهد بود :

مخالف بگیر و ببندهای مطبوعاتی هستم "

ولی :

روزنامه ی اعتماد توقیف شد

ایراندخت لغو امتیاز شد

ایران با ۴۷ روزنامه نگار زندانی رکورد چین را شکست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 8:26  توسط رضوان   | 

کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ؟

فردا هفته ی وحدت شروع می شود و عده ای این شبها به شادی و سرور مشغولند که عده ای از میان آنها علتی جز میلاد حضرت رسول (ص) یافته اند. لباس و شال قرمز به تن کرده اند و برای مرگ فردی دیگر انگار بیشتر از میلاد بهانه ی هستی خوشحالی می کنند.

متوجه که هستید)

نمی دانم این عده تا کی تمایل دارند برای هویت یابی شیعی خود به جای تفهم و تعقل و تعمق در وجوه ایجابی‌، دامن زدن به وجوه سلبی را سرلوحه کار خود قرار دهند. مگر صوفی ابن الوقت نباشد ای رفیق ؟ مگر وضعیت اجتماعی- سیاسی کنونی  با عمر کشان برگزار کردن و هلهله کشیدن و خیلی مسائل دیگر که به حرمت دوستان اهل سنتم نمی خواهم از انها نام ببرم، می تواند امیدی به بهبود داشته باشد ؟

خدا و حجّت خدا از این گونه اعمال شما راضی خواهند بود ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 20:12  توسط رضوان   | 

در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد ...

دخترک گفت همه ی شمشادهای جلوی خانه مان جوانه زده اند. بوی بهار می آید...

راننده گفت سه ماهی هست که بوی بهار می آید خانوم. زمستانی در کار نبود امسال.

دخترک باز گفت کاش دوباره ببارد. دیروز چه خوب بود هوا.

مردی جواب داد ...

براشان خوشحال بودم که دل خوش داشتند و همزمان به مادر یاشار فکر می کردم. به مادر زهرا. به مادر امجد. به مادر عباس. به مادر علی. به مادرِ ... به همه ی مادران سرزمینم حتی.

بهار امسال براشان چگونه است انگار ؟

* * *

فردا ۱۲:۳۰ جامعه شناسی زندان با حضور دکتر جلایی پور و حسام سلامت. دفتر انجمن اسلامی دانشکده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 21:9  توسط رضوان   |